...
حذف شد! اینجا نوشتمش. این پرشین بلاگ با ما سر ناسازگاری دارد!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤۱ ب.ظ توسط مهشاد
پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧
غیر منتظره
کریستین بوبن برای من آدم عجیبی ست یعنی آدم عجیبی شد همین دو سه روز پیش – که شناختمش. جمله هایش را تک و توک این ور و آن ور خوانده بودم اما این دو سه روز برایم متفاوت شد. "غیر منتظره" را خواندم. اگر بگویم این کتاب از مورد علاقه هایم است دروغ گفته ام. حتی اگر بگویم کلیت کتاب و فضایش را دوست داشتم باز هم راست نگفته ام. برای این می گویم عجیب که فضای مبهم و رمزآلود را دوست ندارم – نه تنها در نوشته که در هیچ چیزی ابهام را دوست ندارم - اما اگر جمله جمله تویش غرق شوی و بهش فکر کنی – واقعا فکر کنی – نسبتا دوست داشتنی ست! کتابی ست صد و سه صفحه ای که خواندنش شاید سیزده ساعت هم طول نکشد اما همان طور که گفتم اگر بخواهی درباره اش فکر کنی سیزده ماه هم می تواند طول بکشد. یا حتی سیزده سال... خیلی جاها حتی با نگرش نویسنده به چیزهای دور و برش مخالفم اما قلمش گاهی انقدر خوب میشود که بی توجه به نگرش عجیب و غریبش میشود تنها از شیوه ی خاص نوشتنش لذت برد از کلماتی که پشت سر هم قرار گرفته شدنشان نو است – لااقل برای من - کلماتی که تا حالا به دنبال هم ندیده ام شان. این نگاه متفاوت به خیلی چیزها برای من جالب است هرچند که هیچ قبولش نداشته باشم. مثلا جایی می گوید: رنگ سبز در نقاشی از به هم آمیختن زرد و آبی بدست می آید. رنگ سبز چمن های خصوصی نه از ترکیب آبی ست نه زرد بلکه حاصل ترکیب خاکستری و سیاه است. خاکستری یک هفته ی کاری و سیاه یکشنبه. یکشنبه ای که هیچ وقت یکشنبه نیست بلکه همیشه روز قبل ِ هفته ی کاری دیگری است. غیر منتظره خواننده اش را گیج می کند به فکر فرو می برد و قطعا خواندن چنین کتابهایی چندان هم با لذت همراه نیست مدام باید درنگ کنی دوباره بخوانی هی از خودت سوال کنی متعجب شوی از شیوه ی اندیشه ی نویسنده و اینکه چرا آدمها اینقدر متفاوت فکر می کنند... جای یک جور سادگی به نظرم توی کتاب خالی ست سادگی ای که من خیلی خوب توی نوشته های ژوزه مائورو ده واسکونسلوس عزیزم پیدا می کنم... شاید مقایسه ام خیلی بی ربط باشد اما من به ساده نویسی توی هر جور و هر سبک نوشته ای اعتقاد دارم. اعتقاد دارم که نباید به عمد خواننده را لابلای سطرها گم کرد و جا گذاشت اما غیر منتظره با خواننده اش این کار را می کند حتی گاهی ناجوانمردانه!... این دو سه خط را دوست داشتم: ...این خواستن با نوشتن جور در نمی آید همان طور که با عشق جور در نمی آید. آدم نمی گوید "می خواهم دوستتان بدارم" بلکه می گوید "دوستتان دارم" و با این گفتن عشقی عمیق تر از هر خواسته ای حس میشود... یا مثلا این را: نوازش سبک هوا بر گونه های من طی قدم زدن بر سواحل اقیانوس تو بودی. توضیح دادنش مشکل است. و مطمئن نیستم که آدم برای آنچه انجام می دهد نیازی به توضیح داشته باشد. زندگی تا وقتی که زنده است خودش معنای خودش را می دهد.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٧ ب.ظ توسط مهشاد
دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
حکایت دیوانگی هایم
میدانم...اینهایی که مینویسم اینجا قطعا چیزی نیست جز شمه ای از دیوانگی هایم که تازه وقتهایی - فقط گاهی وقتها - دوست داشتنی هم هستند برایم! میدانم خوب خودم را نشان داده ام...باور دارم که زندگی بدون دیوانگی زندگی نیست اصلا! من اما مثل همیشه از حد به در رفته ام...روانپزشک خوب سراغ ندارید؟ می خواهم از او بپرسم آدمی که درس و کلی کار دارد بعد می نشیند شهریار می بیند و پا به پای شعر خواندنش و دیدن خاکسپاری اش اشک می ریزد حقیقتا دیوانه ست؟ می خواهم بپرسم آدمی که دارد راست راست توی خیابان راه می رود بعد یک پیرمرد دست فروش را می بیند که برای فروختن سفره های روی هم تلنبار شده اش با لحن خاصی صدا سر می دهد که: سفره! سفره! تازه یک رادیویی هم توی جیبش است و دارد موسیقی کهن ایرانی گوش می دهد، آن وقت دنبال دستمالی چیزی می گردد که اشک های ضایعش را پاک کند و رسوا نشود چقدر دیوانه است؟ می خواهم بدانم به آدمی که در اوج بی فرصتی می نشیند مشیری می خواند و کلی هم صحنه ی توصیف شده را جلوی چشمش مجسم می کند و غرق میشود توی فضایی که خودش هم نمیداند چه جور چیزی ست چقدر امید هست؟ اگر کسی را سراغ داشتید بی زحمت خبرم کنید! ممنون;)
پی نوشت: کامنتهایم برای بلاگفایی ها ارسال نمیشود:(
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۱ ب.ظ توسط مهشاد
چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
نیمروز!
یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت ها کدام فاضل تر است؟ گفت تو را خواب نیمروز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری!
از:گلستان سعدی
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٠٠ ب.ظ توسط مهشاد
سهشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
رفو!
مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کنکه هنوز وصله ی دل دو سه بخیه کار دارد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ق.ظ توسط مهشاد
یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
برای سورنا، به یاد او
و دوباره اشکهای من...این من ِ همیشه اشک آلود...تنها باری که دیدمش شاید یازده دوازده سال پیش بود... من – یک دختر بچه ی ابتدایی - بدون مادر یا که پدری به اتفاق خاله ی گرامی پایم را گذاشتم توی آن خانه که گفتی، دلتنگ مامان... پشیمان شده بودم که چرا تنها رفته بودم آنجا... خوب یادم هست خستگی سفر را که به تنم مانده بود... خوب یادم هست فشاری را که به خودم می آوردم تا که اشکهایم نریزد... قول داده بودم گریه نکنم... قول داده بودم مثل همیشه زیادی بچگی نکنم... اما من بدون اشک؟... خوب یادم هست حس آن موقع غروبم را... رفتنم پیش آدمهایی را که ندیده بودمشان یا اگر هم دیده بودم خیلی کم بود... خوب یادم هست خانوم مو سفیدی را که روسری ش سرش بود... معرفی که شدم من را محکم بغل کرد و با یک حالت عجیبی گفت: پس تو دختر نسرینی؟... چرا مامانت نمیاد اینجاها؟ ما خیلی با هم خاطره داریم... مهربانی غیر قابل توصیفش طوری بود که قولم را گذاشتم زیر پا... اسم مامان خوبم را آورد... گفت که جایش اینجا خیلی خالی ست...گفت چرا نیامده... گفت که من خیلی دوستش دارم... چیزهایی دیگر هم گفت که زمان محوشان کرده ست... من اما هیچ نگفتم و همین طور اشک ریختم... آن چند روز ِ عالی تمام شد بالاخره... اینجا که آمدیم فهمیدم دلم را آنجا جا گذاشته بودم... برای مامان تعریف کردم مهربانی هایش را با اینکه اصلا نمی دانستم کیست... مامان توضیح داد برایم... اشک توی چشمهای مامان هم جمع شد... و هر دو به این نتیجه رسیدیم که چقدر این عمه ی نازنین را دوست می داریم... و امروز خبر را که شنیدم کلی یاد آن موقع ها کردم... یاد اشکهایم، یاد مهربانی هایش...¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٠ ب.ظ توسط مهشاد
شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
کفش
خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم در مورد راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم.¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٥ ب.ظ توسط مهشاد
جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
جناب جو گندمی
جناب جواهری عزیز! با آن همه تعریف های پدر گرام ازتان دلم خیلی می خواست ببینمتان اگرچه می دانستم - و می دانم - دیدنتان حالا حالا ها محال می نماید... همین چند روز پیش توی عکسی که برایم فرستاده شد با بابا داشتیم بین نه نفر آدم دنبالتان می گشتیم و بعله! شنیدم که:خودشه... به همراه لبخندی پررنگ و خوب... و بعد فکر کردم الان بیشتر دلم می خواهد ببینم تان با آن موهای جو گندمی و آن کراوات زرشکی دوست داشتنی و آن حال و احوال روحانی مخصوص به خود. کیف می کنم با این جمله ی بابا که:خیلی پسر خوبی بود... با آن حالت تحسین و به دنبالش شبه غمی که توی چهره ی بابا هست... این پسر خوب ِ سالها پیش حالا مبدل شده به آدمی جا افتاده و موقر که خیلی ها خیلی خوب می شناسندش و نامش حالا کلی زبانزد است... خدا را چه دیدید شاید ما هم یک روزی آمدیم توی آن محل سبز دوست داشتنی و از نزدیک زیارتتان کردیم:)¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٢ ب.ظ توسط مهشاد
شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
باران ِ شعر و شبنم و شبدر
می رویم خانه ی دوستی – دوست داشتنی ای. باران می زند. فوری پنجره را باز می کنم. افاقه نمی کند. تندی می پرم اولین پاپوشی را که سر راهم است می پوشم و می زنم بیرون. توی حیاط کوچکشان. چهل پنجاه متری می شود سرجمع. پر ِ گلدان است. گلدانهای رز. رزهای قرمز و صورتی. و دو تا درخت سبز سبز. زیر باران حیاط چهل پنجاه متری را گز می کنم – کیف می کنم. توی بالکن خانه روبرویی پسرکی ایستاده. تماشایم می کند. فوری سلام بلندی می دهد. نگاهش می کنم. لبخندی می نشیند روی لبهایم. پسر بزرگتری که ظاهرا برادرش است با بازو می کوبد به پهلویش و زمزمه می کند:س س س... لبخندم را فرو می دهم و با خودم فکر می کنم:مگر سلام کردن چه اشکالی دارد؟...دوباره حیاط را زیر باران متر می کنم...¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٩ ب.ظ توسط مهشاد
جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
هیچ!
امشب به یاد آنهایی می نویسم که نیستند. اگر باشند هم بودن شان با نبودن هیچ تفاوتی نمی کند. به یاد آنهایی که هر روز می شنوم شان حس شان می کنم. به یاد آنهایی می نویسم که ندیدم شان اما خوب خوب دانستم شان. آنهایی که زنده بودند زندگی کردند و امروز - و امشب – من باهاشان زندگی می کنم. با صداشان با اندیشه هاشان با احساس شان. امشب را به یاد دلکش می نویسم به یاد مرضیه می نویسم به یاد علی تجویدی به یاد بیژن ترقی به یاد سالهایی که تکرار نخواهد شد به یاد معینی کرمانشاهی می نویسم که هست و یک چنین چیزی می گوید: "کمتر توی خیابان می آیم کمتر از خانه بیرون می زنم. برای چه بیایم اصلا؟ بیایم چی را ببینم. ماندنم توی خانه خیلی بهتر است." چرا باید این را بگوید؟ به یاد آنهایی که خیابان های امروزی را لایق قدم زدن هم نمی دانند! و من به خاکی و به زمینی فکر می کنم که باید بهترین باشد و قطعا نیست خب. به یاد همایون خرم که دیگر ویولن نمی زند دیگر آهنگی نمی سازد. به یاد آنهایی که دیگر امشب در سرشان شوری نیست. امشب را به یاد الهه ها سر خواهم کرد. به یاد پوران ها به یاد شاپوری ها به یاد برگ های خزانی که حتی مثل آن موقع ها هم خوش رنگ نیستند. به یاد اویی که دیگر امید جانش از سفر باز نخواهد گشت. به یاد اویی که گفت نوبهار است گل به بار است و نمی دانست روزی خواهد رسید که دیگر نه نوبهاری هست و نه گل به باری. نمی دانست که توی همهمه ی دود ماشینها و صدای بوقها و هوای پر کربن مونوکسید دیگر گل به چه کار می آید؟ به یاد آنها می نویسم که نیستند و کاش بودند. به یادشان امشب را خواهم گریست...پی نوشت: قطعا این حسی ست زودگذر که هر از گاهی گریبانگیر می شود و الا من هرگز از یاد نخواهم برد که همیشه بهاری هست و من از عطر گلهایش سرمست می شوم:)
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ق.ظ توسط مهشاد
